زندگی، و زندگانی من – بخش ۱۳

در جریان زندگی و مبارزه سیاسی اکثر ما مردم، تن مان به تن بسیاری انسان هائی خورده است که  احساس میکنیم آنان بطور"معصومانه"ای  از دست رفتند. خیلیها، بویژه در متن زندگی "عادی"، بدون اینکه خود بخواهند قربانی مصیبتهای اجتماعی شدند و از دایره یک زندگی معمولی بیرون افتادند. فکر کنم هر کس، در جامعه ایران بطور مشخص، از این نوع دوسنان و عزیزانی که در تباهی و حتی به تعبیر رایج پیشداوریهای جامعه طبقاتی، در گمنامی و آلوده به "فساد" رفتند، مثالهائی برای خود دارد. دوستان و همکلاسیها و همکارانی که طعمه دام اعتیاد شدند، همسایگان و بستگان و دوستانی که زندگیشان به محلات "بدنام" کشیده شد و در گمنامی و بی عاطفگی مطلق، به خیل فراموش شدگان پیوستند. کسانی که در دست و پنجه نرم کردن با معضلات و مصائب اجتماعی، تاب نیاوردند و توان و تعادل روحی شان از دست رفت و خود کشی کردند و یا خود را سوزاندند. کسانی که بی مسئولیتی جامعه و دولت و نطام و سیستم "نجیب"، آنان را  با مهر و نشان "تبهکار" به گوشه فراموشخانه ها و زندانها انداخت و در فضای روحیات رسمی و حاکم، با نفرت از "ناباب" ها، به جهان نیامده و زندگی نکرده، قربانی شدند و تباه.

در میدان مبارزه سیاسی نیز معادل این نوع انسانها، در مصاف با دژخیمان و جلادهای رژیمهای سلطنت و  اسلامی فراوانند. کسانی که دستگاه تصویر سازی ضدکمونیسم، بطور اخص تحت رژیم اسلامی، سعی کردند لت و پار کردن جسم و روح آنان در زیر شکنجه و تحت فرمان موجودات ضد بشری چون خلخالی و لاجوردی و موسوی تبریزی و محسن اژه ای و امثالهم، از آنان تصویر یک "درهم شکسته"، "تواب"، و "تسلیم شده" ارائه بدهند و علیرغم سپردنشان به جوخه های آتش، یاد و خاطره آنان را با یک تصویر زشت همراه کنند. از اینها باید اعاده حیثیت کرد. نه فقط بخاطر اینکه حساب اکثریت آنها را از تعدادی انگشت شمار که تماما جذب سیستم جنایت شدند جدا کنیم، بلکه به این علت نیز که حقایق و فاکتهای روشنی اثبات میکند که آن انسانها حتی درست در کوران نشان دادن آن ضعفها و در آستانه اعدام، شرافت انسانی را پاس داشتند و بسیاری اطلاعات را که میتوانست بسیاری دیگر را به چنگ دژخیمان اسلامی گرفتار کند، هر گز افشا نکردند و با خود بزیر خاک و گورهای بی نام و نشان بردند. به دو نفر از این دسته از انسانها، اشاره میکنم:

 

 سعید یزدیان و امین رنجبر

هر دو از کسانی بودند که در جریان ضربه خوردن تشکیلات اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له در تهران دستگیر و در سال ۶۱ تیرباران شدند. و این دو در خاطره من از همرزمان سیاسی ام، شاید تبلور همان "معصومیت" ی اند که به آن اشاره کردم. کسانی که ممکن است به این پروسه اعاده حیثیت، اتهام همسوئی با "توابین" و دفاع از آنان را بسوی من پرت کنند، بهتر است بدانند که من توابین دستگیر نشده ای را که آگاهانه و بدون تهدید و فشار شکنجه، تئوری دست کشیدن از مبارزه انقلابی را تدوین میکنند، و به خیل روشنفکران مذبذب مداح "انقلاب سفید" شاه و شیخ پیوسته اند و یا به خیل مداحان هویت ناسیونالیستی گرویده اند، برای منافع مردم و جامعه بسیار مضر تر و به عبارتی خطرناکتر میدانم. اینها نادمین آگاه از مبارزه شرافتمندانه انقلابی و کمونیستی و مصادیق بارز کسانی اند که دستگاه مهندسی ضدکمونیسم دنیای سرمایه داری به اتکا "روایت از درون" آنان، و نفی پیشینه این نوع "مبارزین و کمونیست سابقی" به قلم و زبان خود آنان و به اتکا فاکت های پس از این ندامت آگاهانه سیاسی، امکان روی آوری کارگران و توده مردم به کمونیسم و آرمانهای سوسیالیستی را محدودتر و بر این آرمانها سایه سنگین ابهام را آویزان نگاه میدارند.

سعید یزدیان، از فعالین سیاسی قدیمی است که سابقه او به سالهای ۵۰ در دوران سلطنت برمیگردد. از کسانی بود که با "یحیی رحیمی" و "بهروز نابت" در تماس و ارتباط قرار داشت. او را یک بار در دوره شاه دستگیر و زندانی کرده بودند و بار دوم دستگیری او در همان دوره سلطنت در سال ۵۳ اتفاق افتاد که در واقع در جریان ضربه ساواک به "تشکیلات"، با ما هم پرونده بود. همان وقتها از ناراحتی قلبی رنج میبرد و در مقطع دستگیری دومین بار جزو آن بخشی از تشکیلات ما در تهران بود که روی کار در مراکز صنعتی و کارخانه ها خم شده بود. خود او، قبل از دستگیری دوم در دوره شاه، با وجودی که سال آخر دانشکده پزشکی راطی میکرد، در محله میدان غار در یک خانه مخفی و برای ادامه فعالیتها در میان کارگران و زحمتکشان زندگی میکرد و در همان خانه هم در سال ۵۳ دستگیر شد.  او را با نام مستعار "سبیل" میشناختیم. سعید در واقع حلقه رابط اصلی تشکیلات ما با جمع فعالین "سیاسی کاری" بود که امثال بهروز نابت دایر و رهبری میکردند. پیشینه فعالیت های بهروز نابت، و روابط سعید یزدیان با او، از طرفی محتوای جهت گیری های ما و از طرف دیگر دلیل برقراری ارتباط تشکیلات ما با او را توضیح میدهد.

بهروز نابت از جمله کسانی است که در اوج مبارزه چریکی فدائیان و مجاهدین، به فعالیت سیاسی تشکیلاتی در میان کارگران و زحمتکشان اعتقاد راسخ داشته است. خود او دانشجوی رشته فیزیک دانشکده علوم دانشگاه تهران بود که در اواخر سالهای ۴۰ بخاطر شرکت در فعالیتهای دانشجوئی، دستگیر و مدت شش ماه زندانی میشود. پدرش سرهنگ ارتش و وابسته نظامی سفارت ایران در فرانسه بود. پدر او تلاش بسیار کرد که بهروز را برای بیرون بردن از "خطر"، با خود به فرانسه ببرد، اما با مقاومت و جواب رد او روبرو میشود. در هر حال بهروز نابت و تقی تام و کارگری قدیمی به نام "مهدی حاج قاضی تهرانی" و بعد ها یوسف اردلان همراه با چند نفر دیگر که من نمیشناسم، محفلی را تشکیل میدهند که به "پروسه" ای ها معروف بودند. مهدی حاج قاضی، به دو دلیل برای پروسه ای ها مهم بود. اول اینکه او، از کارگران انقلابی دوره شهریور سال ۱۳۲۰ بود و دوم اینکه تا مقطع پس از انقلاب ۵۷، از منتقدین سرسخت حزب توده. او استالین و مائو را در شمار " ۵ رهبر بزرگ پرولتاریای جهان" می دانست، اما، در زندان شاه، به مدافعان مشی چریکی پیوست و پس از انقلاب ۵۷، کاندید فدائیان برای انتخابات دور اول مجلس اسلامی در تهران بود و در جریان انشعاب در سازمان فدائی در سال ۵۹، با "اکثریت" همراه شد. اما برای پروسه ای ها در سالهای آخر دهه ۴۰، او نماینده "کارگر" قدیمی و تکیه گاه و نمونه مشخص رد مشی چریکی بود. نسب این "پروسه" به خط خلیل ملکی برمیگردد که برای ادامه مبارزه سیاسی پس از کودتای سال ۳۲، برای مبارزه سیاسی علیه خط حزب توده، مجله ای را منتشر میکنند به نام "علم و زندگی" که در واقع جانشین مجله قبلی "نیروی سوم" در دوره قبل از کودتا به نام "نبرد و زندگی" بوده است. در آن شرایط رژیم و ساواک با اغماض و حتی به درجه ای در تشویق مجله علم و زندگی به فعالیت خلیل ملکی مینگرد.  با دوران نخست وزیری علی امینی، خلیل ملکی به سازماندهی و فعالیت سیاسی علنی روی می آورد و در دفتر مجله واقع در خیابات سعدی تهران و منزل شخصی خود، نسلی از جوانان را که از سیاستهای راست و محافظه کارانه جبهه ملی دوم، سرخورده بودند، حول نوعی گرایش سوسیالیستی متمایل به سوسیال دمکراسی، جمع میکند. با شکست جبهه ملی دوم و سرکوب همه سازمانهای متشکله در آن، داستان کار سیاسی در دفتر مجله علم و زندگی نیز بسته میشود و  فعالیت "نیروی سوم" نیز تعطیل میشود. اما ماتریال انسانی که در شرایط نیمه علنی فعالیت در دفتر مجله، برای متحد کردن و هم نظر کردن خود، از امکان فعالیت نیمه آشکار بازمیمانند، به شکل "مخفی" به فعالیت خود ادامه میدهند و گرچه تحت عنوان سازمان معینی فعالیت ندارند، در افواه شایع میشود که آن عده خود را "پروسه" ای نام گذاشته اند و در محافلشان ادبیات "مارکسیستی" ترویج میکنند. در رابطه با همین پروسه ای ها تعدادی طی سال ۴۹ تا ۵۱ دستگیر شدند که از جمله خود بهروز را میتوان ذکر کرد. ۶ شماره از نشریه ای به نام "بسوی انقلاب" نیز منتشر کردند که تا جائی که من مطلعم، هیچ نسخه ای از آنها در دسترس نیستند.  بهروز در زندان آدم بسیار مقاومی بوده است. یک شگرد او در بازجوئیها این بوده است که پس از ۵۰ ضربه شلاق خود را به بیهوشی کامل میزده است طوری که ضربات بعدی شلاق انگار کوچکترین اثری بر او نداشته اند. او با وجود اینکه در زندان صراحتا مشی چریکی را رد میکرد و به همین دلیل تحت فشار بسیار زیادی از جانب هوادران آن خط، که هم در طیف مجاهدین و یا فدائیان، اکثریت زندانیان سیاسی را تشکیل میدادند، قرار داشت. اما مقاومت بهروز در زندان و در برابر شکنجه و شهرت او در این رابطه، و نیز سابقه فعالیت مشترک با "موسی محمد نژاد" از هواداران مشی چریکی و یکی از برجسته ترین چهره های مقاومت در برابر بازجوئی و شکنجه، میدانی را برای جذب مقبولیت خط "سیاسی و تشکیلاتی" کار در زندان آن سالها باز کرده بود.

سعید یزدیان قبل از دستگیری آخر در زمان شاه، با بهروز در رابطه بود. وقتی ما در پائیز سال ۵۳ دستگیر شدیم، بهروز از زندان اوین توسط زندانیانی که نقل و انتقال می یافتند و یا برای بازجوئی مجدد به کمیته مشترک احضار میشدند، و یا برای محاکمه به دادرسی ارتش اعزام میشدند، به سعید پیام داده بود که هر جزوه و نوشته ای را که نمیتوانید "توجیه" کنید به عهده او بگذارند. سعید در جریان پانسمان زخمهای شکنجه دراطاق معروف به اطاق پانسمان، به ما ندا داد که ما هم متقابلا همه چیز را به خود سعید حواله کنیم. او خود بقیه را حل میکند. طبعا سعید در این رایطه متحمل شکنجه بیشتری میشد و بهروز را هم از اوین به کمیته بازگرداندند. اما بهروز همان سکوت و سرسختی اش را حفظ کرده بود و گفته بود "از نظر من مهم نبودند". پرونده ما به این طریق "بسته" شد و غیر از کسانی که قبل از این ماجرا دستگیر شده بودند، کس دیگری به دام ساواک نیافتاد و مساله "تشکیلات" ما هم کشف نشده باقی ماند.  در حقیقت میتوان گفت که سعید یک عنصر بسیار فعالی بود که در وصل کردن تشکیلات ما به یک جریان قدیمی تر و سراسری تر و تا حد زیادی متمرکز بر کار تشکیلاتی در میان کارگران و زحمتکشان شهر، نقش بسزائی داشت.

بهروز در زمان شاه به ۱۵ سال زندان محکوم شد و تا زمان انقلاب در زندان ماند. اما اسلامیون به قدرت رسیده با نفرت و کینه "مکتبی" که از کسانی چون بهروز و سعید سلطانپور و یحیی رحیمی در خود تلنبار کرده بودند، وظایفی را که ساواک از انجام آن ناتوان مانده بود، به پایان خونینی رساندند. این سه بعنوان مظهر مقاومتها در برابر شاه، توسط کسانی چون لاجوردی و عسکر اولادی و عراقی و اسلامی که همگی در سال ۵۶ با ابراز ندامت و طلب عفو با شعار "شاهنشاها سپاس" از زندان آزاد شده بودند، مورد تعقیب قرار گرفتند و به عنوان پیش درآمد تهاجم خونین خرداد ۶۰ دستگیر و به جوخه مرگ سپردند.  بهروز را در این دوران دستگیر کردند، اما او در تابستان سال ۶۰ توانست از محل کمیته انقلاب واقع در خیابان قردوسی، خود را از دیوار بالا بکشد و بگریزد. اما متاسفانه یک سال بعد دوباره او را در تهران دستگیر کردند و بلافاصله تیرباران کردند. در ادامه توضیح روش "سیاسی کار"ها و جریان "پروسه" ای ها و نوع و شیوه ای از ارتباط با کارگران و زحمتکشان، پائین تر مینویسم. این روش و این نحوه کار با زحمتکشان، بدون یک بررسی انتقادی در طیف چپی که خود را در برابر مشی چریکی تعریف کرده بود، به شیوه امپیریستی، در میان ما و "تشکیلات" ما نیز تا مقطع انقلاب ۵۷ تداوم یافت.

 

من با سعید در زندان آشنا شدم، با او تا زمان آزادی اش در سال ۵۵ هم بند بودم. قبلا نوشته بودم که در زندان یکی از موضوعات جلسات ما، بازخوانی برخی آثار، عمدتا لنین، از روی حافظه بود. و سعید واقعا هم حافظه ای قوی داشت و هم بسیار هم تیز بود. پس از آزادی از زندان به عنوان پزشک درشهر بانه کار گرفته بود اساسا به این دلیل که محمل مناسبی برای ادامه و بازسازی "تشکیلات" داشته باشد. متاسفانه او فرصت نیافت تا نتیجه و سرانجام "مبارزه ایدئولوژیک" درون کومه له را ببیند. جزوه ای که گفته میشود معرف "دیدگاه یک" بود، مشترکا توسط من و سعید درخانه ای که در محله "باغ ملی" اجاره کرده بودم، نوشته شده است. اما واقعیت این است که در جریان مباحثات کنگره دوم و سوم  کومه له، سعید نقش جانبدارانه بسیار روشنی را در دفاع از خط "برنامه مشترک" بر عهده گرفت که خوشبختانه دستکم نوارهای صوتی کنگره سوم، اکنون قابل دسترس اند و ملاک و فاکت این ادعای من است. با فاکتهائی هم که از کنگره دوم کومه له در دست است، سعید، در این کنگره یکی از کسانی است که بحثهای بسیار عمیقی مطرح میکند و از مدافعان سرسخت دخالت جدی کومه له در تدوین"برنامه" است.  بعلاوه، سعید در ادامه همان خط دیرین فعالیت سیاسی خود، و با تعمیق آن در جریان بلوغ کمونیسم در دل تحولات انقلاب ۵۷ و مباحث داغ سیاسی و تئوریک، عمیقا به فعالیت در میان کارگران صنعتی باور داشت و در تشکیلات تهران کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست واقعا کارساز بود. سعید بعد از حضور در تلویزیون، به فاصله کوتاهی، در سال ۶۱ تیرباران شد. دلائل زیادی وجود دارد که او بسیاری از اطلاعات خود را لو نداد. در این رابطه اظهارات منصور حکمت در جلسه تاریخ شفاهی " ازکومه له تا حزب کمونیست ایران" که علاوه بر منصور حکمت من و حمه سور نیز از ارائه دهندگان این سمینار هستیم، غیر قابل انکار است. من به این نوارها تازگیها، به درخواست خود و موافقت و همراهی آذر ماجدی دسترسی یافتم و آنها را با حذف برخی نکات امنیتی، دیجیتایز کرده ام که بزودی در سایت بنیاد منصور حکمت و دیگر سایتها و از جمله سایت شخصی خود من، در دسترس عموم قرار خواهند گرفت.  

"امین رنجبر"، نیز در جریان ضربات سال ۶۱ تهران دستگیر و تیرباران شد. زندگی بسیار پر پیچ و خمی داشت. در متن زندگی اش، سرپرست خانواده اش بود و مشاور و راهنمای برادر کوچکها که در معرض خطرات آسیب ها و مصائب اجتماعی قرار گرفته بودند. شاید یکی از معدود کسانی بود که قبل از دستگیری آخر و ظاهر شدن در تلویزیون، در مسائل و مباحث سیاسی، خصائل و ویژگیهای رفتار فردی را دخالت نمیداد. و این بویژه در دوره و فضائی که رفتار و کردارهای شخصی، نقش تعیین کننده ای در تعریف مواضع سیاسی داشت، مهم بودند. او هم در کنگره دوم و سوم کومه له از طرف تشکیلات تهران کومه له شرکت داشت. در کنگره دوم کومه له در چندین نوبت حرف زد و هر بار بر نکات بسیار مهمی از محتوای فلسفی و تئوریک "مائوئیسم" و سوسیالیسم خلقی انگشت گذاشت و  به عنوان یک آژیتاتور سوسیالیست، شیوا و پرحرارت و دقیق و نکته سنج، سخن گفت. حیفم می آید که دو محور بحثهای او را بازگو نکنم. در مورد تناقض "در باره تضاد" مائو با ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی، و با نقل از انگلس، گفت مائو، و همچنین "ما" طی دوران باور به سوسیالیسم خلقی، معتقد بودیم که نتیجه و سنتز قطبهای متضاد پدیده ها، از وجه "درونی" آنها به یک تغییر کیفی منجر میشود و نه به سبب عوامل "بیرونی". در نتیجه طبق این سیستم، جامعه فئودالی باید در نتیجه و در پروسه تضاد "درونی" بین دهقانان و فئودالها متحول شود. عوامل بیرونی "تضاد"، مثل "سرمایه داری" و یا اصلاحات ارضی و یا "امپریالیسم" و هر تحول بیرون از آن جنبه درونی جنگ تضادها، به یک تغییر کیفی نمی انجامند. و این یکی از محورهای باور کلیشه ای به جامعه "نیمه فئودال  نیمه مستعمره" بود. تاریخ برخی جوامع، از جمله آمریکا، نشان میدهد و اثبات میکند، که دست بر قضا، عوامل بیرونی دو جنبه تضاد، حتی موجب شده است که برخی جوامع سیر محتوم و  "گریزناپذیر" تکامل از کمون اولیه به برده داری و سپس فئودالی و سرمایه داری را قطع کنند، دست برقضا به دلیل فاکتورهای خارج از دو سوی تضادها در مکانیسمهای "درونی". نکته ظریف دیگر او توصیفی بود که از مائو ارائه شده بود: "مائو سبزی میکارد" و یا اینکه انحراف "لئوشائوچی" این بوده است که "هواپیما" سوار میشده است که برود "بیلیارد" بازی کند. امین توضیح داد که منظور از این توصیفات این نبوده است که آنها در اوقات فراغت و یا استراحت، آن کارهای "مثبت" و یا "منفی" را انجام میدادند. بحث در نفس "سبزی کاری" مائو به عنوان یک کاراکتر سیاسی و "مشی" سیاسی بود. و  عین این تشابه را هم در وصف نادرستی که از فواد انجام شده بود( فواد قبل از کنگره دوم جان باخته بود)، و اینکه او، با آن نقشی که در رهبری سیاسی داشت به عنوان کسی که با دهقانان "کول" کشی میکرد، تصادفا نوعی کوچک کردن میدانست. و عجیب اینکه، خود او در زندگی شخصی اش، "فرزند رنج و کار" بود. اما آن وزنه نگرش سیاسی و تعقل سوسیالیستی چنان در او قوی بود، که عین زندگی خود او، که قاعدتا میتوانست دلیلی بر تایید توصیف مائو باشد و یا سوسیالیسم شبه مذهبی کارگر پناه و پرستنده قدیس "عرق جبین و دست پینه بسته"، کاملا معکوس بود.

امین یکی از رابطین تشکیلات کومه له با کرمانشاه و سپس تهران بود و بعدها تا مقطع دستگیری خود در تهران مستقر شد. در جریان سفر معروف کاروان کمک به ترکمن صحرا، در فروردین سال ۵۸، که ماشین حامل کاروان از سنندج در سه راه بیجار تصادف کرد، همه سرنشینان غیر از سه نفر، راننده و فرخ کاوه و امین جان باختند. سایه این کابوس همیشه بر ذهن او سنگینی میکرد. با اینحال، در خودش فرو نرفت و به فعالیت ادامه داد. او را یکبار در رابطه با رفقای کرمانشاه، دستگیر کردند و در آستانه اعدام قرار گرفت. در جریان "مبادله" اسرا که بین کومه له و جمهوری اسلامی در جریان بود، او آزاد شد. امین در آخرین بار دستگیری، تیرباران شد. بسیاری اطلاعات را که میتوانست به دستگیریها و اعدامهای بیشتری بیانجامد، با خود بزیر خاک برد. بسیاری جانباختگان عزیزی هستند که واقعا قهرمان مردند و شایان بزرگترین قدردانیها هستند. به  امین و سعید اشاره کردم، چرا که علیرغم اینکه برخی از دیگر جانباختگان، مثل هر انسان دیگر، ضعفهای خود را داشته اند و چه بسا معدودی در تلویزیون هم ظاهر شدند، اما اسامی و شرح مختصر زندگیشان در سایتهای سازمانهای مختلف هست. لازم دانستم به این فراموش شدگان معصومی که قربانی بیرحمی و شقاوت اسلامیها شدند، اشاره ای داشته باشم. تاریخ همزمان با محاکمه علنی کثیفترین جنایتکاران تاریخ معاصر، گوشه ای از حقیقت مربوط به زندگی چنین آنسانهائی را نیز زیر تابش نور حقیقت خواهد گرفت.    

برو بیل بزن که آدم بشوی

اگر بخواهم جوهر اساسی آن خطی که وجه مشخصه چپ سیاسی کار، چپ غیر چریک، و چپی که با این موضع برداشت خود را از لنین و از "مارکسیسم لنینیسم"  و تشکیل حزب در تقابل و رد مشی چریکی تعریف کرده و تا مقطع تحولات زیر و رو کننده سال و ماههای ۵۷، آنرا یدک کشید، نشان بدهم، این جمله بسیار گویا است. جمله ای که ورد زبان محفل "پروسه ای" ها بود و یکی از مهمترین ملاکهای سیاسی و "پراتیک"، هم در تقابل با مشی چریکی و هم معیار صداقت در امر طبقه کارگر و زحمتکتش و ملاک "سوسیالیست واقعی" بودن. و این روایت از  کمونیسم، از "کارگر پناهی" و از کار سیاسی تشکیلاتی اتفاقا بسیار هم جان سخت و دیر پاست. روایتی که با انقباض فعالیت علنی و نیمه علنی و در دوره اختناق، به همان شیوه های کار "مخفی" و البته همراه و توام با هویت غیر اجتماعی، باز میگردد.

پیش تر توضیح دادم، که در فاصله سالهای پس از کودتای سال ۳۲ تا مقطع انقلاب ۵۷، در برابر مشی مسلحانه "جدا از توده"، نوعی فعالیت سیاسی تشکیلاتی به تدریج باب شد که در اشاره به جریان "پروسه" ای ها به آن پرداختم. جمله "برو بیل بزن تا آدم بشوی" از همین روایت به یادگار ماند، گرچه "تئوری" آنرا مائو در جزوه "از توده ها به توده ها"، و "از توده ها بیاموزیم" نمایندگی میکرد. اما اگر این تئوریهای مائو که  عملا دست اندر کار و در گیر یک جنبش استقلال خواهی و برای خارج کردن چین از وضعیت "نیمه مستعمره نیمه فئودال" ما به ازء زمینی داشت، تز برو بیل بزن تا آدم شوی، عملا در دایره احساس گناه روشنفکر "جدا از توده" باقی ماند. میخواهم بازتاب این موضع و متد فعالیت سیاسی را در دنیای واقع ارزیابی کنم. نگفته، آشکار است که اینها موضع کنونی من است و بنابراین وقتی به این زمینه ها میپردازم، گذشته خود را نیز در یک موقعیت غیر واقعی قرار نمیدهم.

شاید بررسی وجوه اجتماعی رفتن به میان زحمتکشان و در پیش گرفتن "زندگی حرفه ای زحمتکشی" و تناقض خالی کردن همان بار گناه روشنفکر خورده بورژوا، با فعالیت واقعی سیاسی و اجتماعی، بیشتر به منظور من کمک کند. بهروز نابت، دانشجوی رشته فیزیک دانشکده علوم است و پدرش سرهنگ وابسته نظامی سفارت رژیم شاه در پاریس. او میرود زندگی "مخفی" را در میان زحمتکشان جنوب شهر تهران در پیش میگیرد. روشن است که از منظر خود او و رفقایش، این یک اقدام شجاعانه در "بریدن" از تعلقات طبقاتی است. و دیدیم که این باور به زحمتکشان در تقابل با شکنجه و زندان هم تداوم یافت. بحث من اینجا اراده برای بریدن از منزلت طبقاتی و دست کشیدن از امتیازات طبقات دارا و یا قاطعیت در خالی کردن بار این گناه نیست. بحث این است که این شیوه به عنوان "فعالیت کمونیستی"، اتفاقا بشدت غیر اجتماعی و در محتوا به معنی واقعی غیر کارگری بود. چه، برای بهروز، و برای "تشکیلات" ما در آن سالها نیز، واضح بود که بنا به مصلحتهای امنیتی و موازین آن نوع کار "مخفی"، نمیبایست با هویت انسانهای واقعی ظاهر میشدیم. بهروز دانشجوی رشته فیزیک و انسان تحصیلکرده، می بایست از هویت واقعی اجتماعی خود دست بکشد و با هویت دیگری که واقعی نبود، با اسمی مثل "سید"، که معلوم نبود در چه حادثه مرموزی تمام بستگان و روابط خانوادگی و پیشینه تا آن مقطع اش، محو شده بود، با زحمتکشان مورد نظر در رابطه قرار بگیرد. هویت واقعی قابل افشا نبود، بحث از "سیاست" هم با "سید" بی سوادی که در یک تصادف اسرار آمیز، از تحصیل و سواد آموزی و "علم" سیاست، محروم مانده بود، متناقض بود. غیر ممکن بود که چنین افرادی خارج از محیط "بیل زنی"، با کارگران و زحمتکشان حتی در یک رابطه "غیر سیاسی"هم قرار بگیرند. کارگر و انسان کارکن، موجود ایزوله ای نیست. رفت و آمدهای دوستانه و خانوادگی با هم دارند، فرزندانشان درس میخوانند، سربازی میروند، ورزش میکنند و هر گاه هم بحثی از مطالبات اقتصادی در محل کار و کارخانه طرح است، اعتصاب میکنند، نماینده برای مذاکره با کارفرما تعیین میکنند و ممکن است دستگیر و زندانی هم بشوند. در همه این جلوه های زندگی و مبارزه واقعی، روشنفکر تغییر هویت داده، مشغول حفظ زندگی "مخفی" و "کار مخفی" است. این روش با نفس علنیت مبارزه طبقاتی از بنیان در تناقض بود.  و این "روایت" از "فعالیت کمونیستی" در "تشکیلات" ما هم تا زمانی که تحولات انقلاب ۵۷ و علنیت مبارزه کمونیستی، عملا آنرا برای ما بی اهمیت ساخت، ادامه یافت. تجربه، و نه نقد تئوریک و سیاسی، چنان تعابیر مهجور و غیر اجتماعی از کمونیسم را به بایگانی سپرد. قبلا نوشته بودم، که برای مثال خود من در یک سری از این نوع مناسک خالی کردن بار گناه از تعلق به طیف روشنفکر و طبقه تا حدی دارا، رفتم در سنگ بری های شهر ری کار کردم و "از توده ها" آموزش دیدم، نوشتم که در اطراف ورامین به عنوان کارگر دور میدان، رفتم که در بیابانی برهوت و درگرمای طاقت فرسا، بیل بزنم، "پهن" بار کنم و طاقت هم نیاوردم. نوشتم که شعیب مهندس برق، اسم خود را به "شریف" تغییر داد و رفت کارگر کارخانه کفش بلا شد. در تمامی این دست کشیدن از امتیازات طبقاتی، که واقعا هم برای خود ما و دردایره روشنفکران، اقدام شجاعانه و ایثارگرانه ای بود، همان بازتاب وجه اجتماعی فعالیت سیاسی و پناه بردن به یک هویت غیر واقعی و موهوم و عملا برکنار شدن از دخالت واقعی درمبارزه طبقاتی که علیرغم هر اختناق و سرکوب "علنی" بود، به روشنی قابل رویت بود. آنجائی هم که هویتمان بر زحمتکشان معلوم شده بود، ما نه به عنوان کسانی که قصد دارند حزبی سیاسی تشکیل بدهند و نیروی زحمتکشان را پر زور کنند، بلکه به عنوان آدمهای "خوب" ی که به طبقه خود پشت کرده است، به عنوان کسانی که "عیب و عار" روشنفکر طبقات دارا را ندارد، تحویل میگرفتند و چه بسا از جانب روحیه معامله گرانه دهقانی از ما سوءاستفاده هم شد. در مقطع سالهای بحران انقلابی، سازمان ما به جای اینکه تحولات پیش رو را بررسی کند و خود را به عنوان یک جریان کمونیست در معرض انتخاب جامعه بگذارد، مشغول آماده کردن افراد خود برای در پیش گرفتن زندگی "حرفه ای زحمتکشی" بود که اتفاقا یکی از موازین مهم برخورداری از شرایط "عضویت" در سازمان ما بود. گلرخ قبادی، معلم و روشنفکر انقلابی که میتوانست در برابر اسلامیها و مکتب قرآنی ها، یک شخصیت سیاسی علنی کار باشد، به یکی از دهات بوکان اعزام شد که در معیت آشنایان روستا، در جریان کار تولید، هنوز برود "آموزش ببیند"، طفلک محمد حسین کریمی که واقعا استعداد داشت که همطراز فواد و عطا رستمی به یکی از شخصیتهای برجسته کمونیست علنی کار ارتقا یابد، به نام "استاد صالح" به دهات سردشت و به ربط رفت که در کار بنائی و علف چینی، کار کند و بیل بزند که هنوز "آدم بشود"! و این هرز بردن نیروی انسانی در یک روش غیر اجتماعی، ضربات جبران ناپذیری به ما زد و کمونیسم ایران را از لایه مستعد روشنفکران انقلابی و بالقوه پذیرای مارکسیسم، محروم کرد. فواد، برخلاف تعبیر رایج همین عقب ماندگی، که کل ناسیونالیسم و "چپ" بازگشته به همان روشهای غیر اجتماعی، که او را در "کار بدنی" کردن با دهقانان  تصویر میکنند، با علنیت مبارزه خود، با دخالت در سازماندهی کوچ مریوان و در جریان برپائی جنبش مجمع عمومی مردم روستاهای مریوان در جریان "اتحادیه دهقانان"، به آن منزلت اجتماعی دست یافت. خود من به عنوان مسئول تشکیلات شهر های کردستان، در دور اول بعد از فرمان یورش خمینی به مردم کردستان، در شهر سنندج مستقر شدم. این دور برایم خیلی واقعی تر است چرا که به دلیل توازن قوا، و عدم انسجام صفوف رژیم، هنوز به تمامی "اختناق" حاکم نشده بود و پناه بردن به فعالیت تماما "مخفی" هنوز زمینه نداشت. در دور دوم یورش رژیم، در اواخر زمستان ۵۸ و بهار ۵۹، من بازهم در شهر سنندج ماندگار شدم، اما این بار دیگر "مخفی". و عجیب اینکه من که شناخته شده بودم، گاهی با اسم حسین و گاه محمد در محلات فقیر نشین منزل کرایه میکردم و در پوشش کارگر لوله کش و یا کارگر بنائی، که استدا کارهام، به ترتیب نبی مکتوبی و تکش بیکس بودند، به فعالیت برای تشکیلات مشغول بودم. صرفنظر از این جنبه مثبت نزدیکی به زندگی کارگران، اما، برای ما بطور مشخص، یک تناقض وجود داشت. من شناخته شده بودم و نبی هم به عنوان هم محله سابقم همینطور. بطور واقعی ما غیر از فعالیت برای "سازمان"، در رابطه با کار کمونیستی در میان کارگران و مردم شهر سنندج، در آن محمل و پوشش نمیتوانستیم حتی ظاهر شویم. از این بگذرم که فعالیت این دوره، بویژه برای من که تماما مخفی بودم، واقعا سخت بود. فقط به یکی دو مورد اشاره میکنم. طبعا، هر از گاهی با لباس کارگری، آفتابی میشدم. اما خود این هم برای بقیه رفقا میتوانست منشا خطر باشد. چرا که بطور مثال، نبی خود واقعا کارگر و استاد کار لوله کشی بود و یا حتی تکش به دلیل سابقه زندگی خانواده ای اش، با وجودی که مدتی معلم روستاهای دیواندره بود، معقول به نظر میرسید که در دوره "بیکاری" ها، شغلی داشته باشد. از این رو، من، مگر برای شرکت در تشکیل جلسات و به آن بهانه، هر از گاهی "کارگر" میشدم، بیشتر اوقات را میبایست در منزل بمانم. منزل اولی من، اطاقی بود در محله ای فقیر نشین و در نزدیکی میدان امین. در اینجا می بایست برای برطرف کردن "شک" صاحبخانه، سر کار میرفتم. بیشتر در مغازه ای که همان نزدیکیها داشتیم و "تشکیلات" خریده بود، حضور می یافتم تا نزدیکی غروب. اما بعدا که یک خانه یک اطاقه "مستقل" را روبروی همان خانه  اجاره کردیم، و پس از آن به محله "بردشت" نقل مکان کردیم، زندگی من سخت تر بود. صبح زود، انگار به سر کار میروم، از خانه بیرون می آمدم و پس از یکی دو دور گشت در محله، در فرصتی به منزل بازمیگشتم و میماندم تا هوا تاریک شود، دوباره خارج میشدم و این بار طوری برمیگشتم که همسایه ها من را ببینند. "خسته نباشی آ محمد!". اصلا خاطره جالبی از این از دست دادن هویت واقعی و فعالیت "مخفی" ندارم. و شاید فقط تصادف محض بود که من گیر نیافتادم و جان بدر بردم. مواردی از مواجهه خود با خطر مرگ را در بخشهای قبلی نوشته ام. من قصدم تحقیر کار با حوصله و زمینی نیست. آن نوع فعالیت درست است که واقعا استقبال از خطر بود، اما اجتماعی نبود و با نفس مبارزه طبقاتی متضاد بود. گرچه از منظر منافع سازمان، مساله تفاوت داشت. جالب این بود که در جریان اعزام "ماموریت" رفقا به دیگر شهرها، همین روش پناه گرفتن در پوشش هویت غیر واقعی بکار گرفته میشدند. رفیق ما میرفت در بانه، برای مثال، کارگر قالی باف میشد و داستانی غیر واقعی از زندگی خود و اینکه چرا مثلا گذرش به بانه یا بوکان و سقز و مهاباد افتاده است، سرهم بندی میکرد. و همه این رمز و اسرارها به دو منظور، هم "خود سازی" و هم "کار سازمانی". در حالی که برای ادامه کار سازمانی با هویت شناخته شده و علنی بسیار بیشتر حتی برای تشکیلات هم میشد کار کرد. اصل، اما، در این شیوه همان خود سازی و تزکیه نفس از تاثیرات زندگی "مرفه" پایگاه طبقاتی بود. شاید لازم باشد منظور از علنیت فعالیت کمونیستی و وجه اجتماعی این هویت علنی کمونیستها را قدری توضیح بدهم. این ایراد به من وارد نیست که گویا منظور من، ندیدن فاکتور سرکوب و زندان و مرگ است. بحث من این است که کمونیسم بویژه و مبارزه سیاسی علی العموم خصلت اجتماعی و علنی دارد. لنین از پلیس تزاری مخفی بود، اما در محافل و مجامع "سازمان مبارزه در راه آزادی طبقه کارگر"، هویت مرموز و بی ریشه و به این اعتبار موهوم و غیراجتماعی نداشت. او لنین مارکسیست و مدافع انقلاب کارگری با هویت یک انسان انقلابی و واقعی بود. کمونیستها و مبازرین سیاسی در طبف مردمی که با آنان فعالیت میکنند، موهوم نیستند حتی اگر بخاطر پلیس سیاسی زندگی مخفی اختیار کنند و یا در میان مناطق پایگاهی خود در جنگهای پارتیزانی ظاهر شوند. مارکس و انگلس، علاوه بر نظریه پردازان بزرگ طبقه کارگر و فیلسوفان و اقتصاددانان و انقلابیون برجسته، در عین حال انسانهای واقعی بودند که معلوم بود کجا درس خوانده اند، از چه محلی زندگی میکنند، علائق آنها چه بوده و غیره. هیچ رهبر اجتماعی جنبشهای سیاسی و اجتماعی، بویژه در عصر سرمایه داری که مبارزه به شیوه عیاران و در قلعه الموت دوران فئودالی را بایگانی کرده است،  با هویت غیر اجتماعی و "سری" و غیر قابل لمس و رویت برای جامعه و با اسم و هویت مستعار به جائی نرسیده است. نه تنها مارکس و انگلس و لنین و لوکزامبورگ و ترتسکی و بوخارین و زینویف، بلکه مائو و گاندی و جمال عبدالناصر و مصدق و دیگران نیز با هویت موهوم و "درون سازمانی" دستشان به جائی بند نمیشد و نظرات و تئوریهایشان خریداری نمی یافت. این خو گرفتن به زندگی در اختناق و بدتر از آن تبدیل شدن فعالیت نوعی کمونیسم به فعالیت غیر اجتماعی و به این اعتبار غیر علنی، سیاست کمونیستی را به شیوه ای مرموز درآورده بود. کاری که به نظر میرسد، دستگاه و صنعت ضدکمونیستی با تحکیم اختناق و سرکوب، سعی کرده است عواقب و نتیجه سیاسی آنرا به "چپ" غیر اجتماعی تحمیل کند. و این دوران "فریز" است که دیگر برای کسانی که از کمونیسم چهره یک جریان غیر اجتماعی و مهجور را ارائه میدهند، یک محل "زندگی" سیاسی است. فراموشخانه ای که در آن با همان هویت موهوم و غیر واقعی، مقام و موقعیتی قائل اند. و اصلا عجیب نیست وقتی چنین موجودات مهجور و موهومی، در برابر انتخاب واقعی حرکت اجتماعی کمونیستی قرار میگیرند،  دیگر "نیستند"، اصول مارکسیسم از نظرشان "نقض" شده است. شاید یک دلیل اصلی مخالفت هیستریک مدافعین این سنت با "حزب کمونیستی و قدرت سیاسی"، دقیقا آب شدن تدریجی لایه یخی باشد که در زندگی به آن، دیگر خو گرفته بودند و خو گرفته اند.

  

در هر حال چنان "صداقت" ها و "در طبق اخلاص گذاشتن" ها بود که از نظر سیاسی، در فاصله کنگره اول تا دوم کومه له، اتحادیه میهنی و شخص جلال طالبانی را به صرافت قورت دان و ضمیمه کردن تشکیلات ما به عنوان تدارکاتچی ناسیونالیسم کرد انداخت  و برتری ناسیونالیسم را از نظر سیاسی و در برابر حق به جانبی کمونیستها،  تامین کرد. همین روی آوری کمونیسم غیراجتماعی و مخفی کار و "بی ادعا" است که حتی هنوز هم برای برخی بازماندگان کومه له پیشین پرجاذبه است، و آنها را وامیدارد که بنویسند کومه له  و کمونیسم آن "کردی" و "منشا کردستانی" داشته است.

   

بهر حال قصدم تامل و تعمق در نوعی شیوه مبارزه است که در گرایش ناسیونالیسم چپ ایران، دستکم پس از سال ۳۲ و تا مقطع انقلاب، به عنوان نوعی کمونیسم معرفی شده است. وقتی کتاب کاپیتال و بخش "کار روزانه" آنرا میخوانید، میبینید که مارکس اصلا لازم ندیده است که خودش برود "بیل بزند" تا از مصائب کارگران مطلع شود، یا اصلا در هیچ نوشته ای از آنها نمیبینید که خواسته باشند "صداقت" خود را نسبت به کارگران و زحمتکشان "اثبات" کنند. نیازی نبوده است که در نشان دادن صحت  یک تئوری علمی و انقلابی، اول باید نشان بدهی که آیا در عرق ریختن و "درک" زندگی و مشقت کارگران شخصا شرکت داری یا خیر؟ به گزارش کمیسیونهای بازرسی دولتی رجوع کرده است. یا انگلس وضعیت طبقه کارگر را در نتیجه جمع بندی از تجارب کار بدنی خود در پشت چرخ کارخانه ها ننوشته است.

بار دیگر در باره "کومه له"

شاید برای خوانندگان قدری عجیب به نظر آید که چرا وزن کومه له این اندازه بر ذهنیت من سنگینی میکند. شاید به تعبیر برخی از دوستان اسبقم در میان حزب حکمتیست، این نشانه یک نوستالژی و در دوره "سردرگمی" ام برای پناه گرفتن در سایه سازمانی به نظر آید که "خودم" در آن بوده ام. شاید این نیش و کنایه ها بیشتر برای "مجاب" کردن من باشد برای اینکه لااقل بطور ذهنی بپذیرم که دست کشیدن از فعالیت "حزبی" با هر سیاستی، از جمله سیاست دلجوئی از "تئوریسین" های دوخردادی و میدان پهن کردن برای هر مخالف مکتبی کمونیسم کارگری، "اشتباه" بوده است. اینها را من جدی نگرفته ام و جدی نمیگیرم. کومه له و سرنوشت آن از این نظر برای من مهم است که این سازمان یک نیروی جدی سیاسی بوده است که در سیر تکامل خود، کمونیسم را تحکیم کرده است و تحولات و دگردیسی آن به نسبت وزن و جاذبه اش در ذهنیت توده مردم، میتواند تاثیرات بسیار زیانبار بوجود آورد. بحث این است که اکنون و پس از تحولاتی که در پی اتفاقات زیر و رو کننده متعاقب جنگ خلیج در سال ۹۱ و سپس دخالت نظامی آمریکا در عراق روی داده اند، از جانب برخی از کسانی که در دل این تحولات انتخاب سیاسی دیگری کردند، مسابقه ای برای لجن مال کردن این پیشینه در ذهنیت تاریخ و در حافظه مردم، شروع شده است. مسابقه ای که در گرماگرم آن، از زبان کسانی که در گذشته، در کومه له نقشی داشته اند، از کومه له یک روایت زمخت، بشدت متعصب به خاک و خون، منزجر و متنفر و ترسناک از "بیگانه"، و سرتا پا "کردی و کردستانی" و بشدت دور از دایره تمدن بشری میسازند. چنان آلیاژ کردی کومه له را غلیظ میکنند، که بویژه در نزد "بیگانه" ها با محتوای کمونیسمی که نمایندگی میکرد، حساسیت توام با شک و تردید و ترس ایجاد کنند. و حقیقت این است که این روایات بر انتخاب سیاسی طیفهای رنگارنگ این راویان، متاخر تر است. واقعیت این است که همه، از شعیب زکریائی گرفته تا عبداله مهتدی و عمر ایلخانی و تا کسان دیگری که فعلا به نام غیر واقعی نوشته هایشان را امضا میکنند، تا قبل از تحولاتی که به آن اشاره کردم، تصمیمات جدی سیاسی و شاید مهمترین تصمیم سیاسی زندگی شان را گرفتند. روایات فعلی اینها، حتی روایت صمیمانه از گذشته سیاسی خود آنها نیست. و شاید همین تناقض است که همه آنان را وادار میکند که هر اندازه که ممکن است دروغ و جعل ببافند تا همان گذشته پرافتخار خود را از چشم مردم بیاندازند. کلمه "تواب" و "مرتد" گویای حال و روز اینها نیست، چون بالاخره کسی که از عقیده و باوری رویگردان میشود و یا از باور و عقیده ای ابراز ندامت میکند، همین را میگوید. اینها نمی گویند ما از "کمونیسم" گذشته خود، حال چه درست یا نادرست" پشیمانیم و یا از آن رویگردان شده ایم. میگویند اصلا کومه له مشمول قانون تکامل نبوده است و شخصیتهای آن محصول بلا اراده "کرد"، "خلق کرد"، "جنبش کردستان"، "خاک کردستان"، "شرق کردستان" و... است. و این نه تنها ضد حقیقت که فراتر از آن تصویر بسیار جعلی از پیشینه یک عده کمونیست، به عنوان جمعی قفل شده به محدوده "کرد" است. طبعا در این افراط گرائی، نقش انتخاب سیاسی و تصویر گذشته خود و دیگران با این انتخاب، بسیار وزن بالائی دارد. و من دیگر نه خطاب به این دوایر، که رو به مردم و برای اعاده حیثیت از شرافت کمونیستی خود و تمام کسانی که نیستند، هر از گاهی در برابر این نقالها خود را مجبور میدانم که روایت واقعی و حقیقت را در برابر معماری و مهندسی این ضدحقیقتها بنویسم. به نظر من علت این غرق شدن در جهالت و ارتجاع، صرفا انتخاب متفاوت سیاسی نیست. بالاخره آقای پوتین و رئیس جمهور گرجستان هم انتخاب سیاسی دیگری کردند و از "کمونیسم"، با هر تعبیری، دست شستند. اما حتی همین ها، تاریخ مبارزه با فاشیسم را ارج میگذارند و هنوز علیرغم اینهمه جنجال تبلیغاتی علیه "جنایات" استالین و سالهای "ترور" او، مجسمه اش را به عنوان یک شخصیت "ملی" در تبلیس برپا کرده اند. علت اینکه جماعت "ما خومان کومه له کردی" بودیم، در گذشته کمونیستی خود و تاریخ کومه له کمونیست، فقط احساس شرم و پشیمانی و خجالت، "بازسازی" میکنند، اتفاقا افراطی غیر قابل تصور به دلیل "انتخاب" جدید سیاسی شان است. اینها وقتی به صرافت بازیابی هویت کردی خود و تسری آن به کل تاریخ کومه له افتادند، وقتی روح خفته ناسیونالیسم کردی را در وجدان خود بیدار کردند، که نمایندگان سیاسی آن، در دریائی از خون و چرک و جنایت، در میان لت و پار کردن مدنیت جامعه عراق و زیر و رو کردن شیرازه هر آنچه که "غیر" کردی بود، در حضور خونین میلیتاریسم آمریکا در منطقه، پرچم "کرد" را برافراشتند و زندگی مردم کردستان عراق را طی نزدیک به بیست سال معلق و بلاتکلیف و در  ابهام و تیرگی و بی افقی و ترس، غرق کردند. این انتخاب سیاسی حضرات، که حتی مقدم بر فروپاشی عملی دیوار برلین، آنان را به صرافت کناره گیری و دست شستن از هر گونه فعالیت شرافتمندانه سیاسی انداخته بود، یک حفره پر از عفونت و لجن و چرک و کثافت بود. آینده امامانی که اینها به حرمش دخیل بسته بودند، تیره و تیره تر شده است، نه تنها "حکومت مستقل کردی"، که حتی آن فدرالیسم موعودی که سران پنتاگون برای سرکار گذاشتن ذهنیت عشیره ای زعمای کرد در "مدار ۳۸ درجه" پرت کرده بودند، با دورنمای شکست استراتژی اولیه آمریکا و خروج تدریجی نیروی نظامی "پدر جدید" کرد، دارد به سرای باقی  می شتابد. این استیصال، این بی فرهنگی و این عدم تعهد به هر احترام حتی به گذشته خویشتن خویش، در دوایر حضرات بازگشته به هویت کردی، همینجاست. و البته، این را هم میدانند، که زعمائی که خود رفتنی اند و بدون هیچ دورنما، در این دوران هر کی هرکی و بچاپ بچاپ، به فکر ذخیره کردن "دوستان حال و آینده" خود هستند. پول میریزند و ضد کمونیسم میخرند، تا در هر فردای به خنس خوردن اینها، کسانی باشند که در مقابل عروج مجدد آن کمونیسم ریشه دار در تاریخ مردم کردستان، به نام "قیم" های کومه له، از یک تعرض انتقادی به کل بنیانهای ناسیونالیسم کرد، جلوگیری کنند. این زهر پراکنیها، "تمرین" است برای هر فردای محتملی که شاید بتوانند با لجن مالی کردن کمونیسم در کردستان، حفاظ ضربه گیر ضدکمونیستی را در تقابل با ناسیونالیسم کرد، به نام ادامه دهندگان کومه له و راه "شهدا"ی  کومه له عهده دار شوند. "قیاده موقت" های وارونه اند. کلمه رمز تمامی این "بازبینی" ها و ترشح ضد حقیقتها، "کرد" است. جلال طالبانی با اینکه در میان دریائی از خون و جنایت میلیتاریسم آمریکا بر صندلی صدام نشسته است، اما از منظر اینها کماکان "مام جلال" است، کرد است. کومه له رسمی اگر "منحرف" شده است به این خاطر است که تابلو کمونیسم را هنوز نگاه داشته است و به مساله "کرد" آنطور که باید بها نمیدهد. کومه له منحرف شده است چرا که از بستر اجتماعی جنبش خلق "کرد" جدا شده است، اگر هم بحثی خدای نخواسته از کمونیسم و سوسیالیسم در میان باشد، این ها باید "کردی" باشند، چهار چشمی باید مواظب بود که ایستادگی در برابر  تعرض حزب دمکرات "کردستان" را "اشتباه" و آنهم از ناحیه غیر کردها نشان داد. تصویری از کومه له را میخواهند ارائه بدهند که حال هر انسان آزاد اندیش و هر مدافع علم و برابری انسانها را در مواجهه با این جهالت عرق و تعصب "کردی" بهم بزند.

اما باید تاکید کنم که تاریخ و فاکتها، امکان این بازسازیهای ناسیونالیستی و ارتجاعی را به این سادگیها نمیدهد. آن تصویری که از کومه له "دوران فواد" و کومه له قبل از پیوستن به برنامه حزب کمونیست و مارکسیسم انقلابی میدهند، دروغین و جعلی است. به یکی دو مورد مستند اشاره ای میکنم:

"قطعنامه هشت ماده ای" به عنوان یکی از اسناد پر افتخار این دوره و نشانه درایت و "اجتماعی" بودن کومه له قلمداد میشود. بگذارید یک به یک هر هشت ماده را و واگزاری داوطلبانه و "صادقانه"  مسئولیت مسائل اجتماعی این دوره به سران مذهبی و ناسیونالیست کرد را  بررسی کنیم.

 داستان این قطعنامه هشت ماده ای، چنین بود:

 روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ یعنی تنها یکهفته‌ بعداز سقوط رژیم شاه‌، هیات اعزامی دولت موقت مرکب از داريوش فروهر، ابراهيم يونسی، اسماعيل اردلان، محمد مكری، آيت الله نوری و احمد علی بابائی، وارد مهاباد شدند. آقای داریوش فروهر برای مردمی که به استقبال آمده بودند از بالکن فرمانداری سخنرانی کردند. پس ازپایان سخنرانی مستقیما همگی به منزل شیخ‌عزالدین حسینی رفتند.

روز بعد یعنی ۳۰ بهمن‌ماه تعداد زیادی از نمایندگان شوراهای مختلف شهرهای کردستان درنخستین نشست مشترک خود پس از سقوط نظام سلطنتی سرگرم تدوین اولین قطعنامه مردم کردستان برای ارائه به نمایندگان دولت بودند. در جمع کوچکتر مذاکره‌ کننده‌ شیخ عزالدین حسینی، دکتر قاسملو، غنی بلوریان، فواد مصطفی‌سلطانی، صلاح مهتدی، عبدالله‌ حسن‌زاده‌، سنار مامدی و. . حضور داشتند.    

 

فواد از جمله کسانی بود که در این مذاکرات نقش مهمی داشت، اما وقتی به محتوای مواد هشت گانه و مواضع تدوین کنندگان آن نگاه میکنید، این قاسملو است که سند را امضا میکند و به شیخ عزالدین این "صلاحیت" داده شده است که در راس "هر هیاتی" به نمایندگی "خلق کرد" قرار بگیرد. نگاهی گذرا به بندهای طرح هشت ماده ای به روشنی نشان میدهد که تدوین کنندگان آن، و از جمله ما، رهبری کومه له و فواد به نمایندگی ما، تصاویر بشدت توهم آلودی نسبت به رژیم اسلامی، در مورد مساله ملی و ماهیت و محتوای سیاسی ترکیب "هیات نمایندگی" داشته ایم. بعلاوه، موضع تماما "جونیور"ی رهبری کومه له در این رابطه و رها کردن میدان "دیپلوماسی" و "رهبری سیاسی" برای عنصر فرصت طلب و غیر انقلابی چون صلاح مهتدی، بروشنی نشان میدهد که کوچکترین اثری از آن قدرت افسانه ای و بتون آرمه از کومه له قبل از پیوستن به برنامه حزب کمونیست و مارکسیسم انقلابی،  وجود خارجی ندارد. این بندها را به دقت مرور کنید:

۱- خلق كرد همراه و همگام با ساير خلقهای ايران، انقلاب ايران را تاييد مي‏نمايند و تصميم دارد با تحكيم پيوند مبارزاتی با ساير خلق‏های ايران در ايجاد جامعه آزاد و آباد آينده نقش اساسی ايفا كند. ( واقعا تایید انقلاب ایران بدون تایید نیروئی که "رهبری" آنرا مدعی بود، قابل تفکیک است؟)

۲- خلق كرد مانند ساير خلق‏های ايران، خواهان رفع ستم ملی و تأمين حق تعيين سرنوشت خود بصورت فدراتيو در چهارچوب كشور ايران ميباشد و هرگونه اتهام تجزيه طلبی را رد ميكند و از دولت موقت آقاي مهندس بازرگان ميخواهد كه وضع خود را در قبال اين خواست رسماً اعلام دارد. ( این را مقایسه کنید با تصویر غیر واقعی که در مورد جایگاه سیاستهای "درست" کومه له در باره مساله ملی، جار میزنند)

۳- ما برآنيم كه زحمتكشان ايران، سهم اساسی را در انقلاب ايران ادا كرده‏اند و بهمين جهت حق مسلم زحمتكشان و كارگران و دهقانان است كه در دولت انقلابی شركت داشته باشند. ( اوج توهم به "دولت انقلابی"  را با سیاستهای "روشن" ادعائی رهبری وقت کومه له مقایسه کنید)

۴- كردستان ايران ضمن دارا بودن منابع دست نخورده فراوان يكی از عقب افتاده ترين مناطق ايران است،بنابراين رفع ستم اقتصادی يكی از خواستهای اساسی است. ( رویاها و سرخوردگیهای بورژوازی کرد و هوسهای آن برای دست یابی به اهدافش به اتکا "صداقت"    کومه له، در این بند، موج نمیزند؟)

۵- همه پادگانها در كردستان بايد تحت نظر شورای انقلابی اداره شود و بدين منظور بايد يك كميته مشترك نظامی از افسران ميهن پرست و نمايندگان شورای انقلابی تشكيل گردد. ( "افسران میهن پرست"  آنهم برای اداره "پادگانهائی" که فقط یک ماه بعد حوادث خونین نوروز سنندج را، تحت هدایت "دولت انقلابی" خلق کردند؟)

۶- افسران جنايتكار كه دستور تيراندازی داده و موجب شهادت فرزندان خلق شده‏اند، بايد تحويل دادگاه انقلابی خلق گردند و بمنظور تبديل ارتش ارتجاعی به ارتش خلقی بايد ارتش از عناصر ضد انقلابی تصفيه گردد. ( "دولت انقلابی" برعکس، گارد جاویدان را بازسازی کرد و افسران انقلابی را به جوخه اعدام سپرد و این خواست رو به همینها دارد!)

۷- همه نمايندگان حاضر كه نماينده شهرستانهای كردنشين هستند، اعلام ميدارند كه حضرت آيت الله سيد عزالدين حسينی، صلاحيت دارند در رأس هر هياتی قرار بگيرند و از طرف خلق كرد با دولت مركزی مذاكره نمايند و دستگاه رهبری انقلاب و دولت موقت را از مذاكره و تماس با عناصر ارتجاعی كرد برحذر میدارند. ( سابقه و نفوذ سیاسی فواد و حتی قاسملو کمتر و نامقبولتر از شیخ عزالدین بود؟)

۸- از آنجا كه ملامصطفی بارزانی و گروه معروف به «قياده موقت» عمال سازمان سيای آمريكا و ساواك ايران و «ميت» تركيه بوده‏اند و می‏باشند و مورد نفرت تمام خلق كرد هستند. لذا از دولت انقلابی ميخواهيم هر نوع ارتباط و تماس با اين دارو دسته قطع گردد و رهبران خائن آنها از ايران اخراج شوند،بدون آنكه اين سياست به وضعيت خانواده‏های پناهنده بی بضاعت لطمه ای وارد آورد."

بند هشتم، بویژه، از طرف صلاح مهتدی مورد تاکید بسیار قرار گرفت و دلیل هم ساده بود: او به عنوان دوست دیرین طالبانی، مامور بود که انتقام دوران همکاری و "هم رزمی" او را با رژیم بعث در سال معروف ۶۶( میلادی) علیه منافع مردم کردستان عراق و مشخصا در جنگ مسلحانه مشترک علیه بارزانیها از آنها بگیرد.

در هر حال، گذر شجاعانه رهبری کومه له از این دوران نپختگی و خامی و سرشار از توهمات سیاسی در مورد ناسیونالیسم کرد، و نقش و جایگاه مذهب و عنصر آخوند، ساده اندیشی در باره ماهیت سران رژیم اسلامی و ظاهر شدن به عنوان تازه کارها و "بی ادعا"های صحنه جدال سیاسی آن مقطع،  اکنون مورد خشم و کین بازماندگانی است که در تحولات سالها بعد، به میمنت و مبارکی، انتخاب سیاسی دیگری کردند.

از اینکه کومه له، دوران کم تجربگی و خامی اش را پشت سر گذاشت و برای مسائل مختلف سیاسی و منافع کارگران و زحمتکشان، برنامه تدوین کرد، ابهامات و تزلزل خود را در رابطه با مساله ملی برطرف کرد و دیگر دنیای جونیوریسم را پشت سر گذاشت، و بند ناف خود را از شیخ محمود و قاضی محمد و جلال طالبانی و غنی بلوریان قطع کرد، پاک وحشت زده شده اند.  هوار از هر سو برخاسته است که جنبش خلق کرد، طفل معصوم و "صادق" کومه له را در دامان خود پرورده است، که بزرگترین و جدی ترین سازمان کمونیستی تاریخ صد ساله اخیر ایران، اتحاد مبارزان کمونیست و رهبر و تئوریسین و سیاستمدار برجسته مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، منصور حکمت، "یک گروه بی نفوذ روشنفکر" بودند که موجب شدند که کومه له از بستر اجتماعی ناسیونالیسم کرد و سنتها و شخصیتهای آن، "جدا" شود. فغان و هوار از تلاش شرافتمندانه یک عده کمونیست تحصیلکرده و مبارز و انقلابی برای جدا کردن سرنوشت خود از تاریخ و تفکر و سنت و میراثهای ارتجاعی ناسیونالیسم کرد، به هوا بلند شده است. دوره ای از تکفیر افتخارات گذشته، خودزنی و عزاداری و ندامت از گسست تعلق به خاک و خون و تیره و طایفه و شیخ و عشیره، بروی خود گشوده اند و مات و متحیر مانده اند که چرا دیگران هنوز به این کاروان نفرت از انسانیت و حرمت علم و منافع جهانی تر مردم و طبقه ای که در "کردستان موجود نیست"، نمی پیوندند. و جالب است که خیل کاروان زواران گرانقدر این مناسک، ناچار شده اند با شدت هر چه تمامتری بر طبل و سنج "برائت از کمونیسم" بکوبند. چرا که مجبورند همزمان برای پوشاندن یک تناقض در متن زندگی گذشته خویش با "انتخاب" جدید سیاسی شان، اذهان را مشوب کنند. آخر مدتها قبل از خارج شدن رسمی کمونیسم از دنیای محاسبات حسابگرانه ذهنیت روشنفکر ناسیونالیست و شخصیت مذبذب خرده بورژوا بود، که اینها، در خفا و دست بر قضا با خجلت و شرم، از فعالیت کمونیستی  "کناره گیری"کرده بودند و در دورانهای سخت تهاجم به کمونیسم، در میعادگاه ظهور ناسیونالیستهای کرد در  "قدرت" و دسترسی به پول در کردستان عراق و  "واقعی" بودن "جنبش اجتماعی" پ ک. ک، در صف تظاهرات قیاده موقتها،  در پس نامهای جعلی و غیر واقعی داشتند "تمرین دمکراسی" میکردند!  من قبلا  به مناسبتهای دیگر نوشته ام، که این نوع مواضع، هم غیر واقعی اند و هم غیر تاریخی. نوشته ام و با فاکت مستدل کرده ام، که کومه له بین کنگره اول و دوم، در یک بحران عمیق بسر میبرد و در آستانه انشعاب و فروپاشی قرار داشت. به نامه های عبداله مهتدی و شعیب زکریائی اشاره کردم که چگونه حتی بحث به "تدارک انشعاب" رسیده بود و در رابطه با جنگ ایران و عراق، شعیب زکریائی صریح و روشن، خط کار ۵۹ و پیکار ۱۱۰ را نمایندگی میکرد.  این تصویر روئین تنی که از کومه له "معصوم" قبل از کنگره دوم و پیوستن به پروژه مشترک تشکیل حزب کمونیست ایران با اتحاد مبارزان کمونیست، بدست میدهند، به شهادت مواضع وقت نویسندگان و دگر اندیشان فعلی، از بنیان دروغین و عوامفریبانه است. برنامه مشترک اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له، برنامه حزب کمونیست، در حضور و علیرغم همه نگرانیها و دلشوره های جلال طالبانی، شیخ عزالدین، فریدون عبدالقادر، ملا بختیار و سران جریانات ناسیونالیست "چپ" از کردستان ترکیه، با قاطعیت لایه رهبری وقت کومه له، از تصویب گذشت. من با استفاده از آرشیو شخصی منصور حکمت، نسخه ای از متن اسکن شده نامه عبداله مهتدی را که در جریان تدارک تشکیل حزب کمونیست ایران خطاب به منصور حکمت نوشته است، در اختیار دارم و علاوه بر اینکه تکه هائی از آن را برای مدلل کردن موقعیت دست ساز و تقلبی "بی ریشگی" منصور حکمت و "عظمت" موهوم کومه له وقت در اینجا می آورم، همه خوانندگان را به گوش دادن به نوارهای کنگره سوم کومه له، فرامیخوانم. عبداله مهتدی در آن نامه که در تاریخ ۲۴ مهر سال ۶۱ نوشته شده است، از جمله چنین نوشته است:( متن کامل دست نویس اسکن شده این نامه اکنون در سایتها قابل مراجعه است)

" اگر ما نخواهیم و یا نتوانیم تشکیل حزب داده و حزبی عمل کنیم، نه تنها قادر به تحکیم و نفوذ خود در جنبش کارگری نخواهیم شد، بلکه پیوندهای کنونی را هم از دست خواهیم داد و حتی ادامه کاری تشکیلاتیمان هم در خطر نابودی قرار خواهد گرفت. می توان گفت که باین اعتبار، ایجاد حزب کمونیست دیگر نه فقط یک ضروت تاکتیکی( در رابطه با ارائه آلترناتیو انقلابی در جامعه)، بلکه همچنین یک ضرورت تشکیلاتی، یک ضرورت بقاء است." ( خط تاکید ها از من است)

در همین نامه، عبداله مهتدی در مورد "نادر"( منصور حکمت) چنین قضاوت کرده است:

" من در این نوشته چند بار به مصاحبه رفیق نادر اشاره کرده ام. علتش آنست که بخوبی نقش رفقای اتحاد مبارزان کمونیست و شخص رفیق نادر را درک میکنم. این رفقا همواره الهامبخش ما و همه مبارزان در راه کمونیسم و در راه حزب بوده اند و من حیفم میآید از اینکه عقاب بلندپرواز در حد کلاغ ها پرواز کند، حتی اگر یکبار هم باشد." ( تاکیدها از من است) 

و البته زنده کردن این استغاثه و دست به دامان اتحاد مبارزان کمونیست شدن، برای "بقاء" کومه له افسانه ای، برای کسانی که از شرایط  خطرناک و تند پیچ "نابودی" کومه له، یک عظمت افسانه ای کرد و کردستانی میسازند، از زبان کسی که در آن مقطع از عناصر کلیدی رهبری کومه له بود، باید گران بیاید. شک دارم که باز گوئی و یادآوری حقایق تاریخی و فاکتها در ذهنیت کسانی که انتخاب سیاسی خود را کرده اند، موثر بیفتد. دستکم باید به  تعقل مردم و وجدانهای بیدار جامعه و در  این مصاف زمخت ضد حقیقت با حقیقت، امکان انتخاب و قضاوت ابژکتیو و مبتنی بر فاکت را باقی گذشت.

قصدم صرفا نشان دادن یک جعل و دستکاری تاریخ گذشته، حتی تاریخ خویشتن خویش، نیست. میخواهم نشان بدهم که زمانی که کمونیسم از چشمها نیافتاده بود و "مد" بود، و ناسیونالیسم کرد با "جعبه سیاه" و "سهمیه" و وجبه نارنجی و سبزش در بورس نبود و فساد و انحطاط و توطئه گری سیاسی را وسوسه نمیکرد، همه، از جمله در راس آنها همین هائی که از غفلتها و کمونیست مصلحتی شدنهایشان رو به ناسیونالیسم به قدرت خزیده در لابلای این چرک و عفونت، عرق شرم و پشیمانی عرضه میکنند، کسانی که تا دیروز مانده بودند که چگونه مرز خود را "با عقب ماندگیها" و "ناسیونالیسم" همان کومه له بکشند، که سعی میکردند که خود را با "فواد" و "هم خط"ی با او تداعی نکنند، دست و پای خود را جمع میکردند که مبادا حتی حرفی بزنند که از آن "تعبیر" ناسیونالیستی بشود، امروز درست در کنار کسانی قرار گرفته اند که همین حرفهای امروز آنان را آنوقتها میزدند و جائی مناسبتر از حزب دمکرات برایشان موجود نبود. امروز، اما، در سایه میلیتاریسم جنون آمیز آمریکا در عراق و در بستر لت و پاره کردن مردمان دیگری که ریشه "کردی" ندارند، در میان بلاتکلیفی ای که مردم کردستان عراق را در این فضای بچاپ بچاپ و فساد سیاسی و اخلاقی به آن گرفتار کرده اند، "برادران" خونی حاکم اند و دارای قدرت. کسانی که جلو پای هر کسی را که حاضر است به کمونیسم لجنی پرتاب کند، و یا کارنامه کناره گیری و مرزبندیهایش را با کمونیسم و کمونیستهای "غیر کرد" رو کند، فرش قرمز پهن کنند و با پول بخرند و برایش چادر و سرپناه و اردوگاه دایر کنند. که ثابت کنند، تاریخ و پیشینه کومه له کمونیست، ممنوعه است و مردم روایت اینها را به عنوان قیم تاریخ کومه له، قورت بدهند. این تصویر را میخواهند از "قدیمی" ها و "اصل کومه له" ایها در برابر نسل جوان و فکور و کنجکاو جامعه قرار بدهند. فواد در مزورانه ترین و عوامفریبانه ترین روشها، در خوش بینانه ترین حالات، "کمونیست کردی" تصویر میشود و در غیاب او و کسانی که نیستند تا از حیثیت و شرافت انسانی و انقلابی شان دفاع کند و حرف امروزشان را بزنند،  مهمل می بافند.

یک نکته دیگر هم در مورد کومه له قابل تامل است: کومه له، پس از تحولات منطقه متعاقب جنگ خلیج، انگار به جزئی ازنیروی سیاسی جامعه عراق، و عمدتا در رابطه با احزاب ناسیونالیست حاکم در کردستان عراق عدول کرده و عقب نشسته است. بخشهائی که هر از گاهی از کومه له جدا میشوند و یا به شیوه های ناسالم، برای تشکیلات کومه له، مشکل آفرینی میکنند، نه بخاطر تعلق به تفکر و گرایشی متفاوت در بطن تحولات جامعه ایران، که اساسا در راستای منافع احزاب پول و امکان دار در کردستان عراق، "وسوسه" شده اند. غفلت از این تغییر ریل و تغییر میدان فعالیت سیاسی، برای کومه له بسیار گران تمام خواهد شد. مولفه ای که در "عادت" کردن به این زمین فعالیت سیاسی، میتواند کومه له را به تمامی در سنت دیرین احزاب و جریانات ناسیونالیست کرد، یعنی زندگی در لابلای شکافهای منطقه ای، هضم کند. گرانی این وزنه، آنجا بیشتر سنگینی میکند، که یکی از قطبهای این شکاف منطقه ای، در بستر خونین ترین حضور نظامی آمریکا، و با زیر و رو کردن شیرازه مدنی جامعه عراق، به یک "قدرت" و در این شکاف بین قدرتها، دست یافته است، در ایجاد شکاف و کندن تکه پاره هائی از کومه له له رسمی، عملا و با برنامه، اگر چه فعلا هنوز مزورانه و موذیانه، مستقیما، دخیل است.    

یادی از چند چهره بزرگ و عزیز

زندگی نامه و لیست جان باختگان را که نگاه میکنم، به ترکیب سنی آنان و به حماسه های عظیمی که آفریدند، به مرگ زودرس آنان و تجربه نکردن جوانب بسیاری از زندگی در این جهان، خیره میشویم. و این عزیزان یکی و دو تا نیستند و داستان حماسه هایشان با چند جمله قابل توصیف نیست. از این نظر، برای کسی مثل من بسیار سخت است که در بین این خیل عظیم قهرمامان، کسی را از قلم بیاندازم، در عین اینکه میدانم که داستان زندگی و مرگ آنان موضوع کتابها و رمانهای بس هیجان آمیزی است که نفس را در سینه ها حبس میکند. خواستم به این وسیله توضیح بدهم، که اسم بردن هر از گاه یکبار من از برخی از این گرامیترین ها، به معنی فراموش کردن دیگران و یا آنهائی که من شخصا نمیشناختم، نیست. چه، به نظر من، مکتوب کردن خاطره و پیام این بزرگان، ادای دینی است به آنها و پشتوانه ای برای نسل کنونی و آیندگان. پشتوانه ای برای ساختن دنیائی شایسته انسان در همین دوران حیات زندگان، و با عزم و اراده و باور و اعتقاد آنان به آرمانهای متعالی انسان.

"جاسم خراد"، را شاید کمتر کسی بخوبی بشناسد. او از آن جمله قهرمانانی است که واقعا "گمنام" مانده است. در سایتها و حتی لیست جان باختگان از او نامی نیست. او از جمله کارگران "معاود"ی بود که در نتیجه تضادها بین رژیم شاه و بعث، در زمره "ایرانی تبار" هائی بود که مقامات رژیم صدام، از اواخر دهه ۴۰( شمسی)، به ایران اخراجش کردند. از خانواده کارگری بود و همیشه هم انسانی بود که از حق و حقوق خود، کوتاه نمی آمد. در بغداد، در کارخانه سیمان کارگری میکرد. به ایران که اخراجش کردند، از صفر و بدون هیچ سرپناهی، باز به کارگری روی آورد. و معمولا شغل این نوع کارگران، که در ایران هم رژیم، چون کارگران افغانی، آنان را به موقعیت بسیار پائین تری و محروم از ابتدائی ترین حقوق مدنی محکوم میکرد، از آن نوع شغلهای "غیر قانونی" و فاقد هرگونه حفاظ امنیت اجتماعی بود. بهر حال، جاسم، در یکی از درگیریها با کارفرما و راه انداختن اعتصاب، به زندان "سیاسی" آمد. با ما در زندان قصر هم بند بود و در دوره آخر زندان شاه، با من و سعید یزدیان، هم بند. من و سعید با او کار کردیم و بنای بحث و مطالعه را گذاشتیم. او روحیه ناآرام و عصبانی از زندان و زندانبان داشت و به همین خاطر همواره یکی از کسانی بود، که توسط استوار صارمی و سروان ژیان پناه و سرهنگ زمانی( که این دو تای آخر در جریان محاکمات خلخالی تیرباران شدند)، به "زیر هشت" احضار میشد، باتوم میخورد و گاه به انفرادی انتقال می یافت. با اینحال همیشه روحیه ای بشاش و بسیار پر ترحرک و پر انرژی داشت. از تنبلی و تن پروری، بویژه از جانب جماعت آخوند و طلبه، بسیار متنفر بود. از طرف مسئولان "کمون" زندان، به او وظایفی مثل مسئول هفتگی ورزش و یا نظارت بر  "لباس" محول میشد. کار مسئول لباس این بود که لباسهای روی طنابها را بازرسی میکرد و در صورتی که خشک بودند به داخل بند میرفت و در جلو یک یک اطاقها، میگفت: "آقایان لباسهای خشک شان را از روی طناب بردارند". در داخل بند، شماری آخوند و مذهبی مرتجع بودند که به قول معروف زندگی "تکی" داشتند و از دایره شمول مقررات و مسئولیتهای کمون مجاهدین و یا غیر مذهبی ها خود را خارج کرده و با مقامات زندان هم رابطه بسیار حسنه ای داشتند. معمولا هم وضع خورد و خوراکشان هم خیلی خوب بود. همیشه عسل و ماست شیرین و انواع میوه که از ملاقات میگرفتند، داشتند و طبعا با دیگر زندانیان تقسیم نمیکردند. جاسم از دیدن اینها حرص میخورد. وقتی دم در اطاق اینها میرسید بعد از گفتن همان جمله، زیر لب با لهجه کردی کرمانشاهی( که کردهای فه یلی در عراق هم با همان لهجه حرف میزنند)، یک فحش آبداری هم میداد. "آغایان لباسها را از حیاط جمع کنید، "مادر ق... به یل"!

جاسم پس از آزادی از زندان شاه، روابطش را با ما حفظ کرد و یکی از پرکارترین عنصر تشکیلات کارگری ما در تهران بود. او در دوران سختی دستگیر شد، ماه و روزهای اعدام و برنامه تواب سازی های لاجوردی. یکی از سرسخت ترین زندانیانی باقی ماند که "نم" پس نداد، به برنامه تواب سازی نه محکم گفت و سرانجام در سال ۶۱ تیرباران شد.

داغ مرگ امجد اسدی اردلان، جوان بسیار مهربانی که در سنین جوانی اش چون یک آدم پخته و جا افتاده رفتار میکرد، هنوز بر دلم و جسم و روحم سنگینی میکند. جوان خوش مشرب و همیشه خندانی که در تشکیلات شهر سنندج با من همکار بود و در جریان ضربه تشکیلات شهر سنندج دستگیر شد، اما توانست از زندان فرار کند و به صفوف پیشمرگان کومه له ملحق شود. او  در تاریخ ۱۲ تیرماه سال ۶۲ در نبردی با مزدوران رژیم اسلامی در روستای "بسطام" جان باخت. کشته شدن او به این خاطر بود که او برای برای آوردن جسد رفقای دیگر که در جریان حمله به پایگاه بسطام کشته شدند، قدم پیش گذاشت و خود در این راه جان باخت. من متاسفانه پس از فعالیت با او در تشکیلات شهر سنندج، به دلیل فاصله مکانی، نتوانستم او را پس از فرار از چنگ زندانبان رژیم اسلامی ببینم. در تشکیلات شهر که بودیم من معمولا با وانت باری که او روی آن کار میکرد، به جلسات تشکیلاتی میرفتم. احساس بسیار نزدیک و رفیقانه ای با او داشتم. روزی هوس کردم که "عرق" بخورم. او را تنها کسی یافتم که میتوانم این احساس را با او در میان بگذارم. مشروب خوری کار مکروهی بود و بویژه از طرف کسی مثل من که "مسئول" هم بودم، غیر عادی. وقتی به او گفتم، جواب داد، هیچ نگران نباش برات گیر میارم. و روز بعد با یک نیم بطر عرق دست ساز برگشت. روز دیگری که نزدیکیهای شب از جلسه من را به خانه مخفی ام با همان وانت بار خود برمیگرداند، ماشین درست در وسط خیابان شاهپور، دچار اشکال فنی شد و من از داخل وانت بار چهره آشنایانی را که در پیاده رو جمع شده بودند، میدیدم. هوا تاریک شده بود و بیرونیها برایشان سخت بود که چهره من را تشخیص بدهند. با اینحال نمی شد همانطور در ماشین ماند. امجد گفت خودت را به مریضی بزن، فورا دستمالی را روی صورتم انداخت و از ماشین پیاده شد و جلو یک تاکسی را گرفت که معمولا راننده های آنها را میشناخت. گفته بود که "پسر دائیم" سخت مریض است و باید او را به منزلش برسانم که بعدا براش دکتر ببرم منزل. من از "مهلکه" نجات یافتم و پس از پیاده شدن در نزدیکی خانه ام در "بردشت"، راننده هم برای انتقال و تعمیر وانت بار امجد، فورا دنده عقب گرفت و رفت. امجد اصلا انسان شق و رق و اداری و رسمی نبود. اصلا احساس نمیکردم که با او اختلاف سنی دارم. راستش مرگ این نزدیکترین تکیه گاه عاطفی ام، گاهی مرا به عوالم پدران و مادران و انسانهائی میبرد، که نزدیکترین عزیزان زندگیشان را از دست داده اند. واقعا گاهی وقتها، از اینکه آنها دیگر "نیستند"، غم سنگینی وجودم را فرامیگیرد. به خودم میگویم،  آیا در فقدان آنها زندگی معنائی دارد؟ و حقیقتا برایم سخت است خودم را از این دایره غم سنگین بیرون بکشم. میدانم که به قول معروف، "زندگی ادامه دارد"، میدانم که "زندگان" اگر در اندوه و غم رفتگان غرق شوند، و اگر به تلاش برای حفظ و ادامه زندگی بازمانده ها پایان بدهند، دنیا یکسره سیاه میشود و راهی جز عرفان و در خود فرورفتن برای کسی باقی نمیگذارد. و باز واقعا غبطه میخورم بر فرهنگی که بویژه در غرب حاکم است و در مرگ عزیزانشان کنسرت میگذارند. این رمز تداوم "زندگی" را با علم به عظمت یاران بسیار عزیزی که برای همیشه ما را ترک کردند، باید یاد گرفت. بتهوون از نظر روحی انسان بسیار پرقدرتی بوده است، در داستان زندگی او به قلم رومن رولان، بسیاری درسها را در این رابطه یاد گرفتم. او، شاید، در مناسبات دیگری، با بی رحمی و خلا عاطفه های زندگیش روبرو شد. اما، عظمت اش در این بود که در اوج دست و پنجه نرم کردن با خلا عاطفی جامعه و حتی دوستان نزدیکش، با فقر و نداری،   و درست در اوج این بحرانها، بزرگترین و ماندنی ترین سمفونیهایش را خلق کرد. و بتهوون ماند و بر "غم" پیروز شد. ما، نه صرفا با یک خلا عاطفی، که با ریزش ستونهای عظیم تکیه گاههایمان در زندگی بدست مشتی جنایتکار، دست و پنجه نرم میکنیم. امتیاز ما بر بتهوون این است که تنهائی مان نه ناشی از جور نارفیقان، که در غم سنگین از دست رفتن شریف ترین مونس عاطفی مان است. سوالی که من همواره از خودم میکنم، این است که آیا به اتکا آن قدرت و جلال یاران و با الهام از شکوهمندی انسانی شان، قادر نیستیم، به یاد آنان و در ادامه مهربانیهای آنان، سمفونیهای جاودان انسانی مان را بنا کنیم؟ آیا ما هم میتوانیم، انبان عاطفی این نورجشمیهایمان را برای برپائی کنسرتهای شادی بخش انسانهای زنده، بکار گیریم؟ به این سوال حتما امثال جاسم و امجد، پاسخ مثبت میدادند. به ندایشان پس پاسخ بدهیم و من سعی میکنم، آنان را در حرکت زنده تلاش برای جلای زندگی انسانها، پاس بدارم و با دنیای غم و عرفان و خلوت درونم، وداع کنم. سخت است، اما، امجد آنگاه که برای بیرون آوردن جسد یاران از چنگ دشمنان انسان، جان خود را مایه گذاشت، گفت: "شدنی است".

۲۵ فوریه ۲۰۰۹

iraj.farzad@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
ادرس مايل گيرنده:


ادرس مايل شما:


پيام شما: