نگاهی دیگر به کاپیتال مارکس

طی سالهای اخیر علاوه بر ترجمه کاپیتال توسط ایرج اسکندری در سال ۱۳۵۲، ما شاهد دو ترجمه دیگر، فعلا جلد اول کاپیتال، توسط جمشید هادیان و حسن مرتضوی بوده ایم و همچنین با روش های متفاوتی در "بازخوانی کاپیتال" نیز مواجه شده ایم. نقطه حرکت من در این نوشته از آن متدی گرفته شده است که منصور حکمت در سمینار "بازخوانی کاپیتال"، انجمن مارکس لندن، فوریه ۲۰۰۱، نمایندگی میکند.

طی سالهای اخیر علاوه بر ترجمه کاپیتال توسط ایرج اسکندری در سال ۱۳۵۲، ما شاهد دو ترجمه دیگر، فعلا جلد اول کاپیتال، توسط جمشید هادیان و حسن مرتضوی بوده ایم و همچنین با روش های متفاوتی در "بازخوانی کاپیتال" نیز مواجه شده ایم. نقطه حرکت من در این نوشته از آن متدی گرفته شده است که منصور حکمت در سمینار "بازخوانی کاپیتال"، انجمن مارکس لندن، فوریه ۲۰۰۱، نمایندگی میکند.

ترجمه ایرج اسکندری در شرایطی انجام شده است که نمونه مشخص "اردوگاه سوسیالیستی" در حقیقت تبلور عملی دیدگاه و نظر مترجم و آن روایتی از سوسیالیسم است که با "صنعتی" شدن و "رشد نیروهای مولده" و در این زمینه رشد تولید ابزار تولید، و نه "ابزار تولید کالاهای مصرفی" را نمایندگی میکند. روایتی از سوسیالیسم و "برداشت" از کاپیتال که بویژه در کشورهای "جهان سوم"، دقیقا با آرمان بورژوازی صنعتی همخوان و منطبق بود.

هیچ شکی نیست که دست بردن به کار ترجمه های دیگری از کاپیتال، جای قدردانی بسیار است. خود من، برای مثال، شاهد بوده ام که جمشید هادیان از سالها پیش با وسواس و دقت، و با مطابقت ترجمه های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی و فارسی و حتی عربی، چه مسئولیت بزرگی را در این زمینه از خود بروز داده است. ترجمه دیگری از حسن مرتضوی که در ایران انجام شده است و بعد از ترجمه جمشید هادیان، محصول آن در اختیار علاقمندان قرار گرفته است، نیز نشان میدهد که ایشان هم علاوه بر تبحر در کار خود، دقت کافی بخرج داده است.

اما، با وجود همه اینها و با تاکید بر کار ارزشمند این دو مترجم گرامی، "مقدمه" های خود مترجمان، هر کدام از منظر خود، حامل دیدگاهی در نحوه نگرش به کاپیتال اند. من فکر میکنم بسیار مناسب تر بود که جمشید هادیان در مقدمه خود، اهمیت و وزن و جایگاه کتاب کاپیتال را به اعتبار جایگاه این کتاب مهم و مقدرات و "تفاسیر" ناشی از این تغییر و تحولات، توضیح میداد و نه با محدود کردن آن در دایره تعلق حزبی و یا کسب اعتبار برای بخشی که در نتیجه انشقاق حزب کمونیست کارگری خود به آن احساس تعلق سیاسی دارد. با اینحال، ترجمه جمشید هادیان، سلیس تر، و با اصطلاحات و عباراتی که در ادبیات سی ساله مارکسیسم انقلابی و کمونیسم ایران، جا افتاده و مانوس اند، منطبق و هماهنگ اند. "فهم" کاپیتال، دست کم برای نسلی که با این ادبیات فعالیت کرده است و آشنا است، سهل تر است.

ترجمه حسن مرتضوی نیز، "مقدمه ای" دارد که نه تنها بازتاب نگرش خود مترجم، بلکه نمایندگی نوعی برداشت "دگراندیشانه" ای که پس از فروپاشی اردوگاه سرمایه داری دولتی، در میان ذهنیت الیت روشنفکری اروپا، ریشه داشته است، را با خود حمل میکند. در مقدمه حسن مرتضوی، چند تعبیر، در این راستا، به عنوان شاخصی در نحوه نگرش به کاپیتال طرح شده است. به چند مورد مهم از آن مختصر اشاره ای میکنم.

اول اشاره به این نکته است: " در این سه دهه زبان فارسی و جامعه ی ایران و نیز وضعیت بین المللی دستخوش تحولات بزرگی شده است. ترجمه آثار اندیشمندان علوم انسانی از بسیاری زبانها، رواج نقد و بررسی در میان روشنفکران ایرانی داخل و خارج کشور و جا افتادن نسبی واژه های یک دست تر برای بیان مقولات اقتصادی و تا حدی فلسفی بیگانه با تاریخ و فرهنگ ما، پایه های تحولی را شکل داده که به هیچ وجه با سه دهه قبل قابل مقایسه نیست."

اینجا در واقع با تکیه بر "تحولات سی سال اخیر در میان روشنفکران ایرانی داخل و خارج کشور"، و جا افتادن واژه هائی که برای بیان مقولات اقتصادی و فلسفی با "تاریخ و فرهنگ ما"، "بیگانه" بوده اند، با کاپیتال و مارکس همان رفتار میشود که سوسیالیسم حقیقی آلمان با سوسیالیسم فرانسه انجام داد.

" فيلسوفها و نيمه فيلسوفها و دوستداران جملات زيبا در آلمان با حرص و ولع تمام در دامن اين ادبيات چنگ زدند و فقط فراموش کردند که همراه با انتقال اين نوشته‌ها از فرانسه به آلمان، شرايط حياتى کشور فرانسه به آلمان منتقل نشده است. در اوضاع و احوال آلمان، ادبيات فرانسوى اهميت عملى بلاواسطه خود را از دست داد و منظره يک جريان صرفا ادبى را بخود گرفت...

تمام کار مصنفین آلمانى منحصر به اين شد که ايده‌هاى نوين فرانسوى را با وجدان فلسفى کهن خويش سازگار سازند و يا به عبارت صحيح‌تر ايده‌هاى فرانسوى را از نظرگاه فلسفى خود فراگيرند. اين عمل فراگرفتن به همان شکلى انجام گرفت که معمولا زبان بيگانه را فراميگيرند، يعنى از طريق ترجمه."  ( مانیفست کمونیست)                              

 شاید به همین دلیل است که حسن مرتضوی در بیان معادل برخی اصطلاحات متن کاپیتال خود را مقید به "تاریخ و فرهنگ ما" یافته است و از جمله این دلبستگی های فرهنگی و سیاسی، برای مثال  اصطلاح "فیتیش" کالا را به "بت وارگی" ترجمه  کند. اما مشکل اتفاقا در محدودیتهای غیر قابل عبوری وجود دارد که در همین زبان و فرهنگ، کماکان این بیگانه گریزی را تثبیت کرده است. زبان فارسی، به قول انگلس، که آنرا در ۹ روز یاد گرفته است، "برای خواندن اشعار پیر خرابات، حافظ شیرازی"، لذتی دارد "که مپرس". اما، واقعیت این است که زبان فارسی به گفته بسیاری از خبرگان ادبی جامعه ایران، زبان ناقصی است که در انطباق مفاهیم علمی و اقتصادی دنیای مدرن و بیگانه  با "تاریخ و فرهنگ ما"، الزاما کارآ نیست. فیتیش، برای مثال آن، مفهومی را که در زبان انگلیسی و فرانسه و لاتین دارد، با "بت واره" به ذهن متبادر نمیکند. بنابراین با استفاده از این ترجمه ها، که واقعا راه فهم کاپیتال را هموار کرده اند، بهتر است به متن های انگلیسی یا آلمانی و فرانسوی هم رجوع شود. شیوه ساده تر کردن این راه، به نظر من در نحوه و چگونگی نگرش به کاپیتال است. در این رابطه خوانندگان را به خواندن متن پیاده شده جلسه مذکور منصور حکمت در انجمن مارکس و گوش دادن به فایل صوتی آن فرامیخوانم. این متد و زاویه نگرش منصور حکمت به کاپیتال و جایگاه آن، موجب میشود که کار فهم محتوای کاپیتال، علیرغم تصویر غیرواقعی در مورد "پیچیده و سخت بودن" آن، با مراجعه به ترجمه های موجود فارسی، به مراتب راحت شود.

نکته دیگری که به نظر من در نگرش به کاپیتال علی العموم باید مورد توجه قرار بگیرد، گذاشتن نوعی ابهام بر متن اوریژینال این کتاب مهم است. برای مثال، حسن مرتضوی، از جمله، در همان مقدمه، بر وجود تفاوتهای احکام کاپیتال با مثلا "دست نوشته های اقتصادی وفلسفی" او که در سال ۱۸۴۴ نوشته شده است و برای اولین بار در سال ۱۹۳۲ انتشار یافت، و یا گروندریسه اشاره کرده است که در فاصله سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ انتشار یافت. این دومی بویژه، بسیار خصلت نماست، چرا که گروندریسه، یادداشتهای اولیه مارکس برای نگارش بعدی است که کتاب کاپیتال محصول آن بوده است. در این رابطه کسانی چون لویی آلتوسر، کاپیتال را نوشته ای "فلسفی" و بازتاب اندیشه "مارکس جوان و هگلی" در تقابل با زبان "اقتصادی و مادی" او در "یاداشتهای فلسفی و اقتصادی" ارزیابی کرده است. جالب این است که آلتوسر، به دلیل همین برداشت فلسفی و هگلی از کاپیتال، خواننده را فرامیخواند که کاپیتال را نه از فصل اول، که از فصل دوم که زبانی "واقعی تر و اقتصادی تری" دارد، بخوانند. و کلید درک کاپیتال که امثال آلتوسر آنرا فلسفی و هگلی نامیده اند، دقیقا در قدرت تحلیل "انتزاع" های علمی است که مارکس در همان فصل اول طرح کرده است. منصور حکمت به خوبی از عهده توضیح جایگاه این شیوه انتزاع علمی از جانب مارکس برآمده است. تعجب در این است که در مقدمه های خود مارکس، عینا به شیوه انتزاع در "آغاز کار" دقیقا اشاره کرده است. و میدانیم که طی همین "سه دهه تحول"، روایات و تعابیر امثال آلتوسر، تا چه حد بر ذهنیت چپ "فلسفی" لایه روشنفکر دانشگاهی و کمونیسم دانشجوئی، تاثیر داشته است.

در همین رابطه باید به تلاشی که برای جدا کردن انگلس از مارکس انجام میشود، اشاره کنم. "کوین اندرسون" در کتاب خود، "ناشناخته ی سرمایه"، ادعا کرده است که انگلس به توصیه های مارکس برای چاپ و انتشار کاپیتال عمل نکرده است. در این رابطه، اندرسون به اصرار مارکس بر ویراست فرانسه کاپیتال پرداخته است که گویا انگلس علیرغم اینکه گفته است به مارکس وفادار مانده است، از مراجعه به این ویراست خودداری کرده است. در هر حال انتشار مجموعه آثار مارکس و انگلس که در سال ۱۹۹۱ (چاپMEGA  )، انجام گرفت به این تعبیر که ویراست چهارم زبان آلمانی کاپیتال به غلط، و غیر مستقیم "به عمد"، از جانب انگلس به عنوان روایت "نهائی" سرمایه در نظر گرفته شده است، قوت بخشید. هدف و منظور این بود که عموما بگویند تمام ویراستهای انتشار یافته تا سال ۱۹۹۱، با این هدف انگلس انجام شده بود که نظر ایدئولوگهای انترناسیونال دوم و سوم را به عنوان نظر مارکس قالب کنند! اما تمام مساله این است که مستقل از این روایات غیر مستند از مارکس در باره جایگاه افسانه ای ویراست فرانسوی، کسی از منتقدین نیامده است تفاوتهای بنیادی را مستدل کند. بعلاوه باید بسیار عجیب باشد که مارکس، ویراست اولیه اثر خود را به زبان آلمانی، که بر آن تسلط عجیبی داشته است، در مقام پائین تری از ویراست فرانسوی آن قرار داده باشد. جالب این است که این رفتارها بیشتر برای زیر سوال بردن خود کتاب کاپیتال و ابهام در این مورد است که آیا اصلا کتاب کاپیتال را خود نویسنده قبول داشته است!؟ اگر نه جای سوال است که چرا همین منتقدین پذیرفته اند که جلدهای دوم و سوم کاپیتال، که جلد سوم آن خود سه مجلد است، تماما از سوی انگلس انتشار یابد؟  این ابهام پراکنی و ایجاد شک و تردید در باره حقایق تاریخی، و صحت و واقعی بودن کتاب کاپیتال نیز، البته با فعال شدن مکتب پسامدرنیسم، و دوران آغاز "پایان تاریخ" و "پایان کمونیسم"، همزمان است. اما پسامدرنیسم نگرفت و به عرصه سیاست و تعقل و تفکر نیامده، سقط شد. شاید در کشورهای اسلام زده و در ذهنیت شرق زدگی، این روایات هنوز مدافعانی داشته باشد. در اروپا اما، مساله باز شدن روایت "قدیمی"تری از درک کاپیتال و نقد به سرمایه داری به صحنه بازگشته است.

اخیرا، اساسا در غرب، تلاشهای دیگری برای رجعت به مارکس و کاپیتال صورت گرفته است. جوهر اساسی این رجعتهای دگر باره، گذاشتن بار مثبتی بر "سرمایه صنعتی و مولد" در تقابل و نفی سرمایه پولی و مالی، طفیلی و غیرمولد، است. این بازنگریها که اساسا در پی فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، و عمدتا در اروپا و آمریکا، در میان محققین و اقتصاددانان و مورخین دانشگاهی انجام شده است، بر "سیر سرمایه داری در قرن بیست" و دوره پس از آن متمرکز شده اند. به دلایل قابل فهم، و از جمله اینکه دیگر ما شاهد نوعی اقتصاد سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم، نیستیم، این متفکرین و محققین، نه با تناقضات مارکس و کاپیتال که اتفاقا با حرکت از درستی جهت عمومی نقد کاپیتال، وارد قضیه شده اند. تفاوت در برداشت های یکسویه و اختیاری از نقش سرمایه صنعتی و تولیدی در تقابل با سرمایه پولی و مالی است. برداشتی که بطور واقعی، بار مثبتی به سرمایه صنعتی و تولیدی میدهد، آنهم اتفاقا با نقل قول از خود مارکس. از جمله این منقدین میتوان به "فراسوا شسنه" اشاره کرد که بخشی از مقاله او در مورد سیر سرمایه داری در قرن بیستم، نوشته شده در سال ۱۹۹۴، اخیرا توسط  محمد تقی برومند   ( ب . کیوان) ترجمه شده و در سایتهای فارسی زبان قابل دسترسی است.

شسنه به نقل جمله زیر از مارکس به نتایج متفاوتی رسیده است:

"خود مفهوم سرمایه باید بعنوان یک یگانگی جدایش پذیر و سلسله مراتبی شده اندیشیده شود.سرمایه مولد (یا سرمایه داخل در صنعت به مفهوم وسیع)، سرمایه تجاری (یا سرمایه داخل در تجارت و توزیع کلان متمرکز) و سرمایه - پول باید به عنوان «عنصرهای یک کلیت، جدایش پذیری ها درون یک یکپارچگی» مورد بحث قرار گیرند (مارکس، پی گفتار مقدمه بر نقد اقتصاد سیاسی)

اما این سه عنصر "جدایش ناپذیر" یک حرکت "یکپارچه"، یعنی سرمایه مولد، سرمایه تجاری و سرمایه پولی و مالی، بطور اختیاری و به خاطر مقدراتی که سرمایه داری در قرن بیستم از سر گذرانده است، بار دیگر نظر متفکرین "مارکسیست" را به پدیده "امپریالیسم"، به نظرات رزالوکزامبورگ، هیلفردینگ، بوخارین و لنین و همچنین امثال "سوئیزی" و جوهر "گندیدگی" آن معطوف کرده است. "شسنه" به روشنی این منظور و دید "انتقادی" به سرمایه داری در مقطعی که سرمایه داری در تضعیف سرمایه مولد و صنعتی، "عنصر" گندیدگی و طفیلی و غیر مولد آن، یعنی سرمایه مالی را رشد داده است، به نمایش میگذارد. او بلافاصله پس از آن نقل قول چنین نوشته است:

"اما آنها بنا بر این واقعیت که سرمایه در همه این شکل ها بر مالکیت خصوصی تکیه دارد (آنچه که محدودیت های هر رویا رویی اقتصادی یا سیاسی را نشان می دهد) و امروز نیز بر پایه این واقعیت که سه شکل، حتی شکل سرمایه "مولد" مهر و نشان رانت خواری بسیار قوی بر جبین دارند، دچار محدودیت اند.
 
مجموع داده هایی که گردآورده ام و در کتابی که از سوی نشر Syros انتشار یافت، تحلیل کرده ام، افول سیکل یگانه، ارزش آفرینی زیر فرمانروایی سرمایه صنعتی شکل گرفته است. من استعداد چشمگیر سرمایه تجاری را در متمرکز ترین شکل هایش چه در رقابت با سرمایه صنعتی از راه انجام بخشی از فعالیت هایی که در اصل مربوط به این سرمایه است و چه با تحمیل برداشت هایی از اضافه ارزش به آن بوسیله کنترل فعال اهرم ضمانت، یعنی دسترسی به بازار روشن کرده ام. در مورد سرمایه - پول مسئله خیلی بیش از این است. مسئله عبارت از اثبات دوباره ظرفیت تا اندازه ای وسیع از دست رفته بر اثر بحران ۱۹۲۹ و رویدادهای دهه ۵۰-۱۹۴۰ توسط سرمایه مالی با تحمیل روش خود به سرمایه صنعتی و همچنین پیدایش وضعیتی است که گردش خاص این بخش از سرمایه را در اثر نهادن روی مجموع فعالیت های سرمایه داری معاصر نشان می دهد."

انگار بار دیگر زمینه برای برداشت "ضدامپریالیستی" از سرمایه، برداشت مثبت از جایگاه "نیروهای مولده" و بخش تولید وسائل تولید و سرمایه صنعتی، باز شده است. اصل انتقاد کاپیتال که به نفس "رابطه سرمایه" است، انتقادی که به کالا شدن نیروی کار و جوهر سرمایه داری، یعنی ارزش افزائی و تولید ارزش افزوده متکی به "قانون ارزش" است، با تمرکز بر نقش "ضدتولیدی" سرمایه مالی و جدا کردن اختیاری این "عنصر" از پیکره پدیده واحد و یکپارچگی تولید سرمایه داری، رنگ باخته است. انگار میدانی برای تجدید حیات آرمانهای بورژوازی صنعتی دوباره باز شده است.

آیا سیر تحولات سرمایه داری در قرن بیستم و قرن بیست و یکم، و "گلوبالیزه" شدن تمامی اجزا و عناصر سرمایه داری، انتقاد مارکس و کاپیتال او را اثبات نمیکنند؟ مارکس و کاپیتال را باید خواند. مهمتر از خواندن این مانیفست جنبش سوسیالیسم کارگری و این مهمترین اثر تمدن و تفکر بشری، باید آنرا "حس" کرد و "فهمید" و بر اساس آن، حزب و جنبش سیاسی و اجتماعی سازمان داد. راه دیگر، جز به سربر آوردن روایات ملی از استثمار سرمایه داری و تجدید حیات توهمات بورژوازی صنعتی و پیشرفت نیروهای مولده، آنهم در حاشیه سیاست و روندهای اقتصادی و تحولات جامعه نیانجامیده است. راه و ناسیونالیسم "چپ"ی که حتی نه پاسخ تئوریک، که واقعیات جهان موجود، پوچی و بی افقی آنرا به ما نشان داده است.

نیمه اول مارس ۲۰۰۹

iraj.farzad@gmail.com


 
ادرس مايل گيرنده:


ادرس مايل شما:


پيام شما: